*__*believe*__*

خرید بک لینک
کافیست که جرات شروع کردن را داشته باشید، و آن موقع است که جرات موفق شدن را هم دارید! + "من" شروع کردم .... درسته ک هنوز خیلی ساعت مطالعه م بالا نیست ولی خب ب قانونه : ریزه ریزه ، آسه آسه (!) ، هم بنده یقین نسبی دارم !!! حالا چرا نسبی ؟! در برخی موارد همچون مشکلات مزاجی (!) باید فورا ب سرویس های بهداشتی مستقر در محل با شتابی بالغ بر 20 متر بر مجدور ثانیه بجهید ( *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده,همزمان,مسیر, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 12:43

دیروز از اون روز نسبتا شلوغا بود و پر از سوژه برای حرف (!) حالا ازینا شروع کنم یا از اونا بگم ؟!واستا اول ازینا بگم ! دیروز پدرجان نوبتشون بود ک ب خدمت گذاری مادرجانشان بروند و چون پرستار مادرجون دیشب نمیومد بابام شب پیشش میخوابید . بنده هم طی یه حرکت انتحاری مامان جان رو بردم بیرون ! اول رفتیم یه مغازه ی چوب فروشی (!) و برای خونه یه ساعت دیواری خوشگل چوبی پسند کردیم !&# *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: روزی,کنارِ,مامان,جانِ,عزیز, نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 12:43

راستش دقیق اون روزو یادم نمیاد ... اصلا نمیدونم هدفم چی بود شاید برای فرار از تنهایی هام بود ، شایدم عبور از هیاهوی درون ، یا شایدم فاصله گرفتن از دنیای بیرون و خسته از اتفاقاتِ اطراف ...! هر چی ک بود زدمش ... وبلاگو میگم اولش ک خُب با نوشته های هدایت خان (!) و جملات قشنگ و اینا بود ولی بعدش هوس کردم روزامو قاب بگیرم و *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: تولدت,مبارک,وبلاگا, نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 12:43

الان وقته با قابلمه زدنه آخه ؟! حسم میگه :« یه بچه کوچولویی ام الان اون وسطه! »خوب لاقل بدین دسته یکی ریتمیک تر بزنه ! ای بابا ! واسه اون بچه هه میگم !وگرنه ک خودم رو صندلیم نشستم !با این همسایه روبه رویی ام ! پنجره شون رو به روی پنجره اتاقه منه !ای بابا الان وسط اتاقم و مشغول ب حرکات موزون !{ البته داره بد میزنه ! نمیدونم چجوری برم !}خدا ازشون نگذره ! آدمو ب چ کارایی وا میدارن عا !خدایا خود *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: همسایه, نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

+ باز مثه خرس امروز تا 10 خوابیدم یادم اومد امروز مدرسه بازه و من باید برم کتابایی ک گرفته بودم رو پس بدم (: یه نصفه نون قندی با چایی خوردم و سریع لاکامو پاک کردم( هنوزم معتقدم باید قوانین مدرسه رعایت شه !)لباس پوشیدم و یه تاکسی ای گرفتم ک بتونم از خیابونی ک خلوت ترهو کلییییی درخت داره پیاده برم و خلوت کنم با خویشتن !!پیاده روی عم خوبه عا !!! ( تنبلیسم مرض خطرناکیه !) بعدش رفتم پیش مامان *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: دیروز, نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

دریابیدم ک ناراحتی مامان چیه ...از خو وَخِستُم !!! ( از خواب بیدار شدم !) بهش زنگ زدم و هر چی ک دست و پا شکسته از علم روانشناسی درباره این موضوعحالیم میشد براش تفت دادم ! { تو کتابا یا چیزایی ک تو کانال ها خوندم } سعی کردم متقاعدش کنم ..... ولی... نمیتونم درکش کنم باید اونم متوجه بشه ک شخم زدن گذشته چیزی رو تغییر نمیده ....{ باشد ک سروصداهای خانه بخوابد ! و کُلُهم اجمعین رستگار گردیم ! } *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: امروز,بررسی,شرایط,خانه, نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

چيزي تا اعلام نتايج نمونده و نتيجه ي دوازده سال تلاش من به زودي مشخص مي شه. بعضي از ما قطعا رتبه هاي خوبي آورديم و از خوشحالي توي پوست خودمون نمي گنجيمشايد انقدري كه خودمون به تك تك دوستان و آشنايانمون زنگ بزنيم و اونا رو هم تو شاديمون شريك كنيم.بعضي ديگه هم هستيم كه نتايجمون دلخواهمون نيستو احساس مي كنيم آيندهمون در گروی يه امتحان چهار ساعته بوده.امتحاني كه فقط به تلاش ما بستگي نداره و شاي *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: کمپین,حمایت,کنکوری, نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

دیروز با مریم قرار داشتم .... البته نه اون مریمه منفور !! در پست های مذکور (!)یکی از دوستای یه سال از خودم بزرگتر ک اهل تبریزه و الان معماری دانشگاه زنجان میخونه .تو مدرسه بنده معمولا بعد از اتمام کلاس کسل کننده ی جبر پشت در کلاس بچه های 4ریاضی بودمک اشکالامو ازش بپرسم ! دیروز بیشتر من حرف زدم ... حتی جالبه انتخاب نوع بستنی هم ب اختیار من گذاشت !البته مریم یه مدت نیاز ب همصحبت داشت .... کسی *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: یادگاریه,کنار,مغزِ,آشفته, نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

هیچی دیگه از وقتی فمیدم آبجیه وبلاگیم داره عروس میشه اصن زبونم لال شده !نمیتونم درباره ی تهران رفتنم و تنهایی برگشتنم و دیدن یکی از دوستای وبلاگیم تو پارک آب و آتش و رفتن خونه ی دایی حسن اینا و خونه ی دایی حسین اینا و "اینا و اونا و مامانم اینا و عباس آقا و مامانش اینا" بگم !!! الهی بختک روت نیفته فاطمه !!! اصن زبونم رو بستی با این کارت !الان وخته ازدواج بود آخه ؟؟؟ بابا داشتی از دنیای مجرد *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: درباره,فاطمه, نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

وای خداااااااا ازینکه یکی مگس بشه اطرافم خوشم نمیاااااد !از همون بچه گی هم ازش خوشم نمیومد /:دختر داییمه ..... مهربون هم هسا ولی .... ازش یه انرژی فوق منفی میگیرم .یه جوری ک حتی اگه خودم مثه یه بادکنک پر از حسای خوب باشم یهو فِسَم در میره ....از اینکه توی یک جمعی اونم هست احساس خوبی ندارم برای حضور ....حتی از تهران هم زود برگشتم ک وقتی خاله و مادرجون میرن خونه شون من نباشم ..از کسی ک ب جای *__*believe*__*...

ما را در سایت *__*believe*__* دنبال می‌کنید

برچسب: منفیه,منفییییییی, نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14

صفحه بندی