کافیست که جرات شروع کردن را داشته باشید، و آن موقع است که جرات موفق شدن را هم دارید!
+ "من" شروع کردم .... درسته ک هنوز خیلی ساعت مطالعه م بالا نیست
ولی خب ب قانونه :
ریزه ریزه ، آسه آسه (!) ، هم بنده یقین نسبی دارم !!!
حالا چرا نسبی ؟!
در برخی موارد همچون مشکلات مزاجی (!) باید فورا ب سرویس های بهداشتی مستقر در محل
با شتابی بالغ بر 20 متر بر مجدور ثانیه بجهید (
دیروز از اون روز نسبتا شلوغا بود و پر از سوژه برای حرف (!)
حالا ازینا شروع کنم یا از اونا بگم ؟!واستا اول ازینا بگم !
دیروز پدرجان نوبتشون بود ک ب خدمت گذاری مادرجانشان بروند
و چون پرستار مادرجون دیشب نمیومد بابام شب پیشش میخوابید .
بنده هم طی یه حرکت انتحاری مامان جان رو بردم بیرون !
اول رفتیم یه مغازه ی چوب فروشی (!) و برای خونه یه ساعت دیواری خوشگل چوبی پسند کردیم !
راستش دقیق اون روزو یادم نمیاد ... اصلا نمیدونم هدفم چی بود
شاید برای فرار از تنهایی هام بود ، شایدم عبور از هیاهوی درون ، یا شایدم
فاصله گرفتن از دنیای بیرون و خسته از اتفاقاتِ اطراف ...!
هر چی ک بود زدمش ... وبلاگو میگم
اولش ک خُب با نوشته های هدایت خان (!) و جملات قشنگ و اینا بود
ولی بعدش هوس کردم روزامو قاب بگیرم و
برچسب: همسایه, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14
+ باز مثه خرس امروز تا 10 خوابیدم
یادم اومد امروز مدرسه بازه و من باید برم کتابایی ک گرفته بودم رو پس بدم (:
یه نصفه نون قندی با چایی خوردم و سریع لاکامو پاک کردم
( هنوزم معتقدم باید قوانین مدرسه رعایت شه !)
لباس پوشیدم و یه تاکسی ای گرفتم ک بتونم از خیابونی ک خلوت تره
و کلییییی درخت داره پیاده برم و خلوت کنم با خویشتن !!
پیاده روی عم خوبه عا !!! ( تنبلیسم مرض خطرناکیه !)
بعدش رفتم پیش مامان
برچسب: دیروز, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14
دیروز با مریم قرار داشتم .... البته نه اون مریمه منفور !! در پست های مذکور (!)
یکی از دوستای یه سال از خودم بزرگتر ک اهل تبریزه و الان معماری دانشگاه زنجان میخونه .
تو مدرسه بنده معمولا بعد از اتمام کلاس کسل کننده ی جبر پشت در کلاس بچه های 4ریاضی بودم
ک اشکالامو ازش بپرسم !
دیروز بیشتر من حرف زدم ... حتی جالبه انتخاب نوع بستنی هم ب اختیار من گذاشت !
البته مریم یه مدت نیاز ب همصحبت داشت .... کسی
هیچی دیگه از وقتی فمیدم آبجیه وبلاگیم داره عروس میشه اصن زبونم لال شده !
نمیتونم درباره ی تهران رفتنم و تنهایی برگشتنم و
دیدن یکی از دوستای وبلاگیم تو پارک آب و آتش و رفتن خونه ی دایی حسن اینا و
خونه ی دایی حسین اینا و "اینا و اونا و مامانم اینا و عباس آقا و مامانش اینا" بگم !!!
الهی بختک روت نیفته فاطمه !!! اصن زبونم رو بستی با این کارت !
الان وخته ازدواج بود آخه ؟؟؟
بابا داشتی از دنیای مجرد
برچسب: منفیه,منفییییییی, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14
(:امروز طی اقدامی سخت شگفت انگیز (!)، ب جبران صدمات وارده بر اتاقم شتافتم !
البته جوری شتافتم ک جوراب جان را هم ب خورد "پیر جارو برقیه(!) " عزیز دادم !( شدید شتافتم !)
تغییراتی هم ب کتابخونه و نحوه ی دسته بندیشون دادم !
( طبق دفترچه ی کنکور کتاب تستامو چیدم !)
هنوز کامل اتاق جمع نشده و من دارم بین انبوهی از وسایل مینگارم !
):
اینجا وضعیت خوب است ! آسمان دلش گرفته و اعصاب درست و حسابی هم ندارد !
برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:14